تبلیغات
حسین(علیه السلام) "عقل سرخ" - معرفتی ازسنخ نور
 
حسین(علیه السلام) "عقل سرخ"
"شمشیر خونین پنهان نمی ماند"
سه شنبه 13 فروردین 1392

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

آن چه پیش‌رو دارید گزیده‌ای از سخنان حضرت آیت‌الله مصباح‌یزدی (دامت‌بركاته) در دفتر مقام معظم رهبری است كه در تاریخ 03/08/91 ایراد فرموده‌اند. باشد تا این رهنمودها بر بصیرت ما بیافزاید و چراغ فروزان راه هدایت و سعادت ما قرار گیرد.

معرفتی از سنخ نور

آنچه گذشت

بحث ما در جلسات گذشته به این‌جا رسید که از آیات و روایات شریفی که در باب معرفت خدای متعال وارد شده است می‌توان استنباط کرد که انسان می‌تواند دو نوع معرفت نسبت به خدای متعال تحصیل کند؛ یکی معرفت از راه مفاهیم ذهنی است که معمولا از راه استدلال تحصیل می‌شود، بدین صورت که به وسیله آیات و آثار الهی در عالم هستی، بر وجود آفریننده و اداره کننده دانا و حکیم آن استدلال می‌شود. این شناخت نوعی معرفت است که به خودی خود مستلزم ایمان و آثاری همچون خشوع و خشیت نیست. نوع دیگر معرفت، معرفتی است که آثار عملی، حالی و رفتاری فراوانی بر آن مترتب می‌شود و شاید از بعضی از روایات بتوان استفاده کرد که مرتبه کامل این معرفت، بالاترین مقامی است که انسان می‌تواند به آن نائل شود. این دو نوع معرفت بر حسب اصطلاحات اهل معقول بر علم حصولی و حضوری تطبیق می‌شود. حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام بلندترین مضامین معرفتی را در دعای عرفه بیان کرده‌اند که چند جمله‌ آن را به عنوان تبرک خوانده، قدری توضیح می‌دهم.

معرفتی از سنخ حضور

در این دعا آمده است: «إلهی ... مِنْکَ أَطلُبُ الوَصولَ إِلَیْکَ؛1 خدایا! از تو، رسیدن به خودت را می‌خواهم.» شاید این فراز از دعا به این حقیقت اشاره داشته باشد که جز با اراده خدای تعالی هیچ کس به مقام قرب واصل نمی‌شود. در ادامه دعا آمده است: «وَبِکَ أَسْتَدِلُّ عَلَیْکَ فَاهْدِنِی بِنُورِكَ إِلَیْک؛ و من به وسیله تو بر وجود تو راهنمایی می‌طلبم. پس مرا به وسیله نور خودت به سوی خودت هدایت فرما!» شاید از این فراز دعا بتوان استفاده کرد که اگر در برخی روایات آمده است: خداوند خود دلیل خودش است، مقصود معرفتی عالی و نوری خاص است که خدای متعال به اولیائش عنایت می‌فرماید که شناختی فراتر از معرفت‌های حصولی عمومی است. باز در ذیل دعای عرفه در چند سطر بعد از این آمده است: «أَنْتَ الَّذِی أَشْرَقْتَ الأَنْوَارَ فِی قُلُوبِ أَوْلِیَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ وَ أَنْتَ الَّذِی أَزَلْتَ الْأَغْیَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ یُحِبُّوا سِوَاكَ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَى غَیْرِك؛ خدایا! تو کسی هستی که ...

نورها را به دل دوستانت تاباندی تا تو را شناختند و یگانه دانستند (و اگر این نور نبود اولیائت تو را نمی‌شناختند و این شناختی است که به اولیائت اختصاص دارد) و بیگانگان را از دل‌های دوستانت زدودی تا به غیر تو دل ندهند و به غیر تو امید نبندند.» نوری که خدا بر دل اولیای خویش می‌تاباند قطعا آن دلیل‌های ساده‌ای نیست که ما در کتاب‌های خود می‌خوانیم. این هر دو، علم و آگاهی هستند، اما بسیار با هم تفاوت دارند.

علم حصولی

برای روشن شدن فرق این دو علم می‌گوییم: هنگامی‌که با چشم خود شیءای را می‌بینیم نوری به آن شیء تابیده، به چشم ما بازتاب می‌شود و در چشم ما تأثری حاصل می‌گردد که اثر آن به وسیله اعصاب به مغز منتقل می‌شود. آنچه مغز دریافت می‌نماید همان پیام عصبی است، وگرنه ما مستقیما شیء خارجی را درک نمی‌کنیم. از عجایب خلقت این است ما گمان می‌کنیم اشیای خارجی را می‌بینیم، اما تجربیات علمی اثبات می‌کند که ما تنها تأثر عصبی را در چشم خود درک کرده، به کمک حواس دیگر و با استفاده از تجربیاتی که از دوران کودکی تا کنون به تدریج آموخته‌ایم، درک می‌کنیم که در خارج چیزی هست. بنابراین در حقیقت آنچه ما درک کرده‌ایم تصویری از شیء است که با استفاده از تجربیات دیگر فاصله آن از خودمان و سایر خصوصیات آن را درک می‌کنیم. بر این اساس گفته می‌شود: نوزاد از ابتدای نوزادی خویش اصلا چیزی را در بیرون از خود ندیده، همه چیز را تنها در درون خودش می‌بیند. به تدریج بعد از چهل روز با این حقیقت آشنا می‌شود که چیزی بیرون از خودش هست که آن‌ها را می‌بیند.
نکته‌ای که گفته شد در باره درک اشیای حسی است، اما درک مفاهیمی چون مفهوم انسان، مفهوم سفیدی و ... حاصل دست‌کاری‌هایی است که عقل بر روی ادراکات حسی انجام می‌دهد که نام این تلاش عقل را تجرید، تعمیم و ... می‌گذارند. به عنوان نمونه، برای درک مفهوم کلی سفیدی، ابتدا ما رنگ سفید خاصی را آن هم با واسطه درک می‌کنیم. بعد از آن با تلاشی ذهنی مفهوم کلی سفیدی را از آن می‌سازیم. بنابراین تمام مفاهیم کلی ساخته ذهن ماست. نباید روایت امام باقر علیه‌السلام را فراموش کرد که می‌فرمایند: «کُلَّمَا مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فِی أَدَقِّ الْمَعَانِی فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَیْکُمْ؛2 هر معنایی را که ذهن شما با دقت و لطافت فراوان تصور کند (که هیچ شائبه نقص و اشتباه هم نداشته، تنها مفهومی باشد که بر خدا صدق کند) نهایتا این مفهوم مخلوق و مصنوعی مانند شما (و ساخته ذهن شما) می‌باشد.» بنابراین در این‌گونه علوم ما با خود حقایق ارتباط نداشته، همواره با واسطه‌ای سروکار داریم. این دسته از علوم را «علوم حصولی» می‌گویند. علم حصولی علمی است که بین عالم و معلوم، مفهوم و صورتی حایل است و عالم بدون واسطه به معلومِ عینیِ خارجی راهی ندارد.

علم حضوری

اما دسته‌ای دیگر از شناخت‌ها وجود دارند که عالِم با خود واقعیت معلوم ارتباط داشته، آن را درک می‌کند. مصداق روشن این شناخت، علم انسان به خودش است که از آن به «من» تعبیر می‌کند. در ابتدا انسان گمان می‌کند هنگامی‌که می‌گوید: «من» مصداق آن بدن اوست، اما این تصوری عامیانه است. ابن‌سینا در اثبات نفس و روح انسان، برهانی به نام برهان «هوای طلق»3 اقامه کرده است. می‌گوید: اگر فرض کنیم در هوایی قرار گیریم که دمای محیط با دمای بدن ما یکسان باشد و نه نوری در محیط باشد، نه بویی، نه فشاری، نه صدایی و نه مزه خاصی در دهان خویش احساس کنیم، به گونه‌ای که هیچ یک از حواس ما تحریک نشود در آن حال هیچ درکی از بدن خود نخواهیم داشت، اما خودمان را فراموش نمی‌کنیم و در همان حال درک می‌کنیم که «من هستم». پس حقیقت «من» غیر از این بدن است. در حقیقت بدن و اعضای آن، ابزارهایی برای روح هستند. آنچه در آن شرایط درک می‌کنم با واسطه چشم، گوش، مفاهیم، صور و ... نیست، بلکه بدون واسطه خود را می‌یابم. اما بر خلاف آنچه مشائیان می‌گفتند، علمِ بی‌واسطه تنها علم به خود نیست. برخی از واقعیاتی که به سادگی می‌توان فهمید که علم ما به آن از نوع علم حضوری است، اراده ما و حالات نفسانی ما مانند ترس، غم، شادی و ... هستند. هنگامی‌که انسان می‌ترسد واقعیت ترس برای او حضور دارد. اصلا وجود ترس با درک ترس یک چیز است. هنگامی‌که انسان می‌ترسد این‌گونه نیست که در یک مرحله بترسد و در مرحله دیگر درک کند که می‌ترسد، بلکه همان درک و فهمش، ترس اوست. از این رو اهل معقول حالات نفسانی، قوای نفسانی و افعال نفسانی -که بدون واسطه از ما صادر می‌شوند- را نیز به عنوان مصادیقی از علم حضوری می‌دانند و این نظریه از زمان اشراقیان به بعد تا زمان ملاصدرا بسیار نضج گرفت.
با مشخص شدن علم حضوری و ملاک آن (نبود واسطه بین علم و معلوم) بابی برای حکمای الهی باز شد و این نکته را طرح کردند که چون خدای متعال همه جا حضور دارد و از چیزی غائب نیست، پس اگر چیزی قابلیت و توانایی درک داشته باشد خود خدا را می‌یابد. حکما بدین صورت سه نوع علم حضوری را اثبات کردند؛ یکی علم به نفس (روح)، دوم علمِ علت به معلول مانند افعالی که بدون واسطه از نفس صادر می‌شوند، و سوم علم معلولی که توانایی درک داشته باشد به علت هستی‌بخش و ایجادکننده آن.
با این بیان، به سرعت این سؤال به ذهن می‌رسد که چگونه ممکن است همه انسان‌ها علم حضوری به خدای متعال داشته باشند، در حالی‌که بسیاری از انسان‌ها ادعای بی خبری از چنین درکی را دارند و حتی برخی وجود خدا را انکار می‌کنند؟ از این رو باید به این نکته اشاره کرد که علم حضوری مراتبی دارد و هر مرتبه از آن وابسته به قدرت درکِ درک‌کننده آن است. هر اندازه روح انسان کامل‌تر گردد درکش هم قوی‌تر خواهد بود و سرانجام به جایی می‌رسد که توان درک برخی از انوار و جلوه‌های الهی را بی‌واسطه می‌یابد. اما این‌که برخی از خدای متعال غافل می‌شوند یا – العیاذبالله – وجود خدای متعال را انکار می‌کنند نظیر این واقعیت است که برخی روح را انکار می‌کنند. روح، همان واقعیتی است که درک می‌کند. چگونه ممکن است کسانی وجود آن را انکار کرده، با خود روح بگویند: روح وجود ندارد؟! مثلا برخی روان‌شناسان معتقدند: روح و روان چیزی جز فعل و انفعالات دستگاه عصبی و مغز نیست. معنای این سخن چیزی جز انکار روح نیست. علت این ابهام یا این انکار این است که روح ایشان در مرتبه‌ای از ضعف قرار دارد که حتی حقیقت خود را هم نمی‌تواند بیابد، و آن‌چه درباره خود درک می‌کند در هاله‌ای از ابهام بوده، آن را بر بدن تطبیق می‌کند. نظیر این‌که انسان در هوایی ابری و مه‌آلود به خورشید نگاه کند. اگر ناظر، درک ضعیفی داشته باشد می‌گوید: من به آسمان نگاه کردم، اما خورشیدی در آسمان نبود. در حالی‌که نور ضعیفی که در لابه‌لای ابرها دیده می‌شود همان خورشید است و اگر آن نور نبود دیدن هم امکان نداشت! درک انسان نسبت به نفس، در مراحل اولیه آن قدر مبهم است که آن را با چیزهایی دیگر اشتباه می‌گیرد.

پیمان حضوری خداوند از انسان

با طرح این مسأله، بابی برای حل مسأله‌ای مهم و پیچیده گشوده می‌شود که در آمو